تبليغاتX
بیا تو عشق کن

زندگی طغيانی است بر تمام درهای بسته وپاسداران زندگی

هر لحظه ای که در تسليم بگذرد لحظه است که بيهودگی و مرگ را طلب می کند

آنچه هر جدائی را تحمل پذير می کند انديشه پايان آن جدائی است

زندگی تنهائی را نفی می کندو عشق بارورترين ميوهای زندگی است

من خوب آگاهم که زندگی يکسر صحنه بازی است

من خوب ميدانم

اما بدان که همه کس برای بازيهای حقير آَفريده نشده است

مرا به بازی کوچک زندگی مکشان

به همه سوی خود بنگر و باز ميگويم مگذار زمان پشيمانی بيافريند

به زندگی بينديش با ميدانهای پهناور

به زندگی بينديش که می خواهد باز بازيگرانش را با دست خويش انتخاب کند

تو امروز بر فراز ايستاده ای که هزاران راه را ميتوان ديد و ديدگان تو به تو امان ميدهند که راهها را تا اعماقشان بپيمائی

در آن لحظهای که تو يک آری را با تمام زندگی تعويض می کنی

در تمام لحظه هائی که تو می دانی می شناسی  و خواهی شناخت

به ياد داشته باش که روزها و لحظه ها هيچ گاه بر نمی گردد

به ياد بياور که در اين لحظه نياز من به تو نياز من به تمام ذرات زندگی است

ياد تو هر لحظه با من است اما ياد انسان را بيمار می کند

 

نوشته شده توسط عباس شکری در ساعت 17:57 | لینک  | 

من عشق را با نام تو آغاز کردم....پس در هر کجای عشق هستی آغاز کن مرا

**************************************************

صفر- سفر از منتهای رحم يک آشنا آغاز گشت

 دو- گهواره ايست

                       آشنا لالائی می خواند...

 سه- می خندم؛ کوچه را به بازی می گيرم

 و آدم ها را نمی شناسم...

 چهار- زندگی آبی است

 ولی من هنوز کوچک و ساده مانده ام.

 پنح- حس غريبی در زير پوستم موج می زند؛

 آشنا مراقب است بروز نکند.

 شش- به هفت نزديک می شوم

 ولی هنوز عاشق نگشته ام!

 هفت- بازی ها پايان ندارند؛

 نفس هايم تند می زنند

 و قلبم فضای کوچکی برای زيستن دارد؛

 می گويند عاشق گشته ام....

 هشت- هفت به پايان رسيد

 اما هنوز حرف برای گفتن زياد دارم!

 نه- ديگر حرفی ندارم

 طنين واپسين قدم هايت گوشهايم را می نوازند:

 يک ساحل...

                 يک دنيا تنهايی...

 راستی! "يک " را نشمردم:

 رويايی نوشين از بستر خواب خدا

 در منطق بيداری ام جاری گشت...

 يک- دوستت دارم

نوشته شده توسط عباس شکری در ساعت 17:56 | لینک  | 

اين دو يکی نيست...اشتباه نشود!

عشق همان دوست داشتن نيست

عشق رويائی است و دوست داشتن دنيائی

دوست داشتن با عشق مقايسه نمی شود که اگر بشود

از بين خواهد رفت

عشق خلقت خداست و دوست داشتن

خلقت عقل و دل انسان...

عشق همچون خدا يکی است و برای هر انسان

می تواند به تعداد انسانهای ديگر باشد

جدائی برای عشق مرگ است در حالی که

دوست داشتن می تواند برای مصلحت ديگری جدائی را تصميم بگيرد

عشق روحانی است ولی دوست داشتن جسمانی

جسم ميميرد ولی روح جاودانه است

کسی نمی تواند عشق را کنترل کند چرا که در عشق عقلی نيست

عشق را مهنی کردن گناه است چرا که در لغات ناچيز زبان نمی گنجد

معنی کردن آن برابر با محدود کردن آن است

ولی دوست داشتن محتاج معنی کردن آن است

دوست داشتن با دل انسان است ولی عشق با جان....

عشق غرور را از انسان می زدايد ولی دوست داشتن با غرور رشد می کند

عشق از نظر خدا پاک است

و دوست داشتن از نظر انسان...

خدا عشق است و انسان دوست داشتن...

بدرستی که خدا برتر از انسان است....

 

نوشته شده توسط عباس شکری در ساعت 17:56 | لینک  | 

 

پر فکرمو تو سرم هيچي نيست!

خيلي وقت پيش يه بنده خدا ازم پرسيد چمه؟

جوابشو ميدونستم اما باز براش گفتم :

- پريا تو ديوونه شدي ... اينا هم شد دل مشغولي؟!

اما من جدي ديگه نميتونم با کسي اخت بشم... همه غريبه شدن.

جدي جدي فاصله انداختم بين خيلي چيزا و خودم!

به عادت هميشگي اين روزا دائم گيج ميزنم و راه ميرم...

يه جاي فرضيه هام ميلنگيده که الان همه چي اين جوري قاطي شده باهم...

تعارف که ندارم...مدتهاس تو چشماي کسي اونجوري که به تو زل ميزدم نگاه نکردم...

ميدوني چيه؟ تو اومده بودي که بري و خيلي چيزا رو عوض کني...

بعد تو نه ازاون پرياي احساساتي حال به هم زن چيزي موند نه ديگه دلي لرزيد و ...

انگار بعد تو همه چي بهونه بود...بهونه اي براي عقب نموندن از قافله... ديگه نه چشما جاي زل زدن بود نه دستا قابل گرفتن!

نه ، خيال برت نداره ... اين نوشته قرار نيست يه نوشت عاشقانه سوزناک در وصف تو باشه ... هر چند عمر اينجا به اومدن و رفتن تو قد نميده که بخواي بياي و بخوني و خيال برت داره.

همه اين حرفا فقط بازي با کلماته...

نميدونم زلزله شد... سيل اومد ... طوفان زد ، چي شد که يهو همه ورق ها برگشت! شايدم تو اين وسط عضو خنثي بودي و اومده بودي که کاسه کوزه اين همه تغيير تو سرت شکسته بشه

نوشته شده توسط عباس شکری در ساعت 17:55 | لینک  | 

      

 

 

وقتی چمدانم را به قصد رفتن بستم ،

نگفتی: (( عزیزم این کار را نکن .))

نگفتی : برگرد و یک بار دیگر امحتان کن ،

وقتی پرسیدم دوستم داری یا نه ؟

روی برگرداندی

حالا من رفته ام و تو تمام چیز هایی که نگفتم می شنوی

نگفتی : عزیزم متاسفم چون من هم مقصر بودم

نگذاشتی اختلاف ها را کنار بگذاریم

چون تمام آنچه میخواستیم – عشق و وفاداری و مهلت – بود

گفتم  : اگر راهت را انتخاب کرده ای من سد آن نخواهم شد

لحظه رفتن مرا در آغوش نگرفتی و اشکهایم را پاک نکردی

نگفتی: (( اگر تو نباشی زندگی برایم بی معنی خواهد بود ))

و حالا من رفته ام تا تو با تمام چیز هایی که نگفتم زندگی کنی

 

 

كسي در باد مي خواند
تو را تا اوج مي خواهم
براي ناز چشمانت
چه بي صبرانه مي مانم
د لم تنگ است و بي يادت
در اين غربت نمي مانم
تو هستي در وجود من
تو را هرگز نمي رانم

 

 

مال منی و به اندازه دلم

 

یا معبدی که به سمت تو مایلم

 

بغض شبانه که از راه می رسد

 

خورشید وار می آیی مقابلم

 

حالا که از تو به دریا رسیده ام

 

پس کو بساط رسیدن به ساحلم 

 

 

 

روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو
دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو
روزي که دلت به ديگري مايل شد
کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو ...

          

 فكر ميكردم آنقدر از نگاهم بيزار شده ای

 كه دور دور رفته ای

 اما دور شده بودي تا پا به پا شدنت را نبينم

 و اشكهاي خداحافظي را

 

 

براي رسيدن به تو
پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام روياهايم كردم
انصاف نبود
تو كه ميدانستي با چه اشتياقي
خودم را قسمت ميكنم
پس چرا
زودتر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردي
براي خداحافظي
خيلي دير بود
خيلي دير

 

هــــوا آفتـــــابي سـت
مرا زير چتــر خود ببر
فقط زير چتـــر تـو
باران مي بارد !

 

 

دست خالي به خانه خدا رفتم
خدا هم دستهاي خاليم را
با دستهاي تو پر كرد

 

کم کمک وقت خداحافطی ما از راه رسيده

 هواي تازه ی تنها يی ها از راه رسيده

بغلم کن آخرين بار

وقت رفتن رسيده

يک کمی خنده واسه روزای بارونی دارم

که می خوام توی جيبم نزديک قلبم بذارم

يه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه

يک کمی اشک و گلايه لای دستمال پيچيدم

وقتی دلم  تنگ تو شد

غم تو  توشه ی راهمه

 

 

اميدوارم خوشتون امده باشه . تا روز ديگر خدا يار و نگهدارتون

 

 

نوشته شده توسط عباس شکری در ساعت 17:53 | لینک  | 

 

اين دفعه اگه داشت بارون ميومد از زيرش فرار نکن برو زير بارون ببين چنتا از دونه های بارون رو ميتونی بگيری اندازه قطره های بارونی که تونستی بگيری دوستم داری اندازه قطراتی که نتونستی بگيری دوست دارم  .

 

 

فهمیدی من دوست دارم  ، گربه داری میرقصونی

 

با این همــه ادا می خوای بازم تو قلبـــــم بــــمونی

 

بترس از اون روزی کـــه من ، تحمــلم تموم میشه

 

خودت با د ستــای خودت تـــیشه نزن به این ریشه

 

فکر نـــکنی که تا ابــــــد چشم انتظارت میــــمونم

 

ستاره هـــا  فراوونن تـــو هــــــــر شب آسمــــونم

 

خیال نـــــــکن برای من تو مــــاه هفت آسمـــونی

 

تو هــــــم یکی مثـــل همه ، باید اینو خوب بدونی

 

تا وقتی یک رنگ نشدی، دلم باهات صاف نمیشه

 

دورنگی هـــــات مال خودت ، بـرو برای همیشه

 

خیال نـــکن برای من  تو مـــــــــاه هفت آسمونی

 

تو هم یکی مثل همه ، باید اینو خـــــــوب بدونی

 

نوشته شده توسط عباس شکری در ساعت 17:52 | لینک  | 

آی عشق ...

 

اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت

 يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت

اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان

هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت

 

 

عاشق آن کسی باش که به دو طرفه بودن عشق اصرار دارد

نوشته شده توسط عباس شکری در ساعت 17:51 | لینک  |