پر فکرمو تو سرم هيچي نيست!
خيلي وقت پيش يه بنده خدا ازم پرسيد چمه؟
جوابشو ميدونستم اما باز براش گفتم :
- پريا تو ديوونه شدي ... اينا هم شد دل مشغولي؟!
اما من جدي ديگه نميتونم با کسي اخت بشم... همه غريبه شدن.
جدي جدي فاصله انداختم بين خيلي چيزا و خودم!
به عادت هميشگي اين روزا دائم گيج ميزنم و راه ميرم...
يه جاي فرضيه هام ميلنگيده که الان همه چي اين جوري قاطي شده باهم...
تعارف که ندارم...مدتهاس تو چشماي کسي اونجوري که به تو زل ميزدم نگاه نکردم...
ميدوني چيه؟ تو اومده بودي که بري و خيلي چيزا رو عوض کني...
بعد تو نه ازاون پرياي احساساتي حال به هم زن چيزي موند نه ديگه دلي لرزيد و ...
انگار بعد تو همه چي بهونه بود...بهونه اي براي عقب نموندن از قافله... ديگه نه چشما جاي زل زدن بود نه دستا قابل گرفتن!
نه ، خيال برت نداره ... اين نوشته قرار نيست يه نوشت عاشقانه سوزناک در وصف تو باشه ... هر چند عمر اينجا به اومدن و رفتن تو قد نميده که بخواي بياي و بخوني و خيال برت داره.
همه اين حرفا فقط بازي با کلماته...
نميدونم زلزله شد... سيل اومد ... طوفان زد ، چي شد که يهو همه ورق ها برگشت! شايدم تو اين وسط عضو خنثي بودي و اومده بودي که کاسه کوزه اين همه تغيير تو سرت شکسته بشه

